استاد لحظات ملکوتی ام! 
استاد سخنان شیرین دیانت و کلام شیوای هدایت که در خنکای حضورتان طراوت زندگی چشیدم.
استاد هنر اسلام شناسی!
احساس می کنم اکنون از پیش زنده تر و حیات یافته ترید.
هنوز هم فکر می کنم چهارشنبه ها به پردیس قم می آیید به دانشجوهای علوم قرآنی، متون اسلامی وعرفانی درس می دهید و من می توانم بخاطر کلاس شما با اینکه جزء دروس ما نبود مسافت طولانی را طی کنم به دانشگاه بیایم یا مدت طولانی تری بمانم و از محضرتان استفاده کنم.
یادم می آید سخنان گهر بارتان را ضبط می کردم اما نمی دانم کجا گذاشتمشان...با شما در حیاط دانشگاه صحبت می کردم اما یادم نمی آید در چه باب و چه موضوعی... و کاش راجع به آن موضوع پرسیده بودم... چقدر دقت نظرتان بالا بود
فقط یک فراز را بخاطر می آورم که در مورد ساختن سد صحبت می کردید که از نزدیک دیده بودید پرسیده بودید از حفره های عمیقی که درون آن را آن قدر با فشار زیاد پر از سیمان می کنند که دیگر ذره ای راه هوا وجود نداشته باشد تا سد بتواند در مقابل فشار آب مقاومت کند و...
می فرمودید: عزیزان من!شما هم باید هم اکنون که جوان هستید ستون های وجودتان را پر کنید از آنچه شما را مقاوم می کند در مقابل طوفان های پرتلاطم زندگی... و یاد خدا و با خدا بودن شما را یاری خواهد کرد...
و من هرگز نمی توانم عین سخنانتان را بگویم چرا که سخنان شما از دل برمیخاست و لاجرم بر دل می نشست و من عاصی کی خاک پای شما می شوم!
خیلی تلاش می کنم خاطرات دو سال پیش را به یاد بیاورم وقتی می خواستم به عمره مشرف شوم به شما پیام خداحافظی دادم و متعجب شدم که برای این کمترین ارزش قائل شدید و با یک جمله بسیار زیبا که هنوز هم نگه داریش کرده ام بدرقه ام کردید و حتی یادم نمی آید چطور شد که شماره ازتان گرفتم و انصافا چقدر متواضع بودید که راحت تلفن در اختیار دانشجو ها می گذاشتید و چند ساعتی را مقرر می کردید برای مشاوره و پاسخ به سوالاتشان ولی حتی ساعت دو نصف شب از کمک کردن به مردم دریغ نمی کردید
حالا چقدر حیفم می آید که چرا آن طور که باید از محضرتان استفاده نکردم.برنامه سمت خدا حضورتان را میسر می کرد اما غبار غفلت نمی گذاشت همواره فرمایشات شما را دنبال کنیم.
داستان تواضعتان را چند سال پیش از یک دانشجوی قدیمی دانشگاه آزاد اسلامی قم شنیدم که علاوه برداشتن مقامات بلند عرفانی هرگز چیزی بروز نمی دهید.
امروز برای آخرین بار با شماره تان تماس گرفتم ولی صد حیف که دیگر دستگاه خاموش است...
.
.
.
بغض اشک و آه و دیگر هیچ
ب.ن:
- ضمن عرض سلام و طلب حلالیت ان شاء الله در سفر عمره مفرده دعاگویتان خواهم بود.التماس دعا.عسگرزاده
- با سلام خوشا بحالتان
از خداوند منان عشق
و معرفتش را بطلبید
...
ب.ن: یادم آمد روز معلم سال گذشته ذکر خیر ایشان را در وبلاگم داشتم و متعجب شدم که نامشان را سرلوحه اساتید دانشگاهی ام آورده ام.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح برخاستم تا به مراسم تشییعتان برسم تا شاید باور کنم که دیگر نیستید...
نه باورم نمی شود هیچ کس باورش نمی شود جوان تر از آن بودید که کسی به ذهنش خطور کند رفتنتان را
صحن حرم پر از جمعیت بود و هر لحظه بیشتر می شد
تعداد زیادی از دانشجویان و اساتید پردیس قم حضور داشتند وخیلی افراد آشنا و غریب دیگر. وقتی آیت الله سعیدی امام جمعه قم نماز را شروع کردند و به الله اکبر آخر رسیدند که لا یسمع منه الا خیرا دیگر اشک امان جماعت را برید...
اما دیدار استاد عزیرم دکتر میر حسینی در لحظات بعد از نماز مرا خیلی آرام کرد و دعا کردم خدا سایه شان را از سر ما برندارد
در تلاش بودم تا به خدمت همسرشان برسم. پس از خاکسپاری در حجره استاد شهید آیت الله مفتح ایشان را دیدم بچه ها خواستند جلو بروم در فشار شدید جمعیت دستم را به ایشان رساندم.از همه طرف تسلیت می گفتند تا اینکه صدایم را بلند کردم حاج خانم! دانشجوهای پردس قم آمده اند نمی توانند جلو بیایند عرض تسلیت دارند ان شاءالله با شهدا محشور شوند و... تمام این لحظات دستانم را گرم می فشرد و تشکر می کرد و ادامه داد من که قابل نیستم اما از طرف حاج آقا از شما تشکر می کنم که در تشییعش شرکت کردید... خیلی آرام و باوقار
ساعت ها هرچه می گذرند بیشتر به فقدانتان پی می برم از فرمایش استادتان حضرت آیت الله انصاری که می فرمودند:حاج آقای مهندسی! اگر من استاد شما باشم می گویم که شما به مقام آیت اللهی رسیده اید ولی چون خودتان دوست نمی دارید چنین خطاب شوید ذکری نمی کنم. لینک مطلب حضرت آیت الله انصاری


+ نوشته شده توسط زهرا عسگرزاده در جمعه سی و یکم تیر 1390 و ساعت
0:37 |